تبليغاتX
دوستت دارم ....
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:51  توسط بهاره | 
سكوت آب شده ام مي چكد قطره قطره بر سر نياز،و كلماتم جاني ندارند تا روي لب هايم بلغزند،ولي لبخند نيمه جان شب مي تواند نويد خنده صبح را به من بدهد،اما من خيالي دارم امشب از جنس پريشاني و هجوم مي آورند افكار زهر آلود به خلوت تاريك تنهايي من .كاش شعله شمعي از حرف هاي عاشقانه تو روشن بود تا من نمي ترسيدم از اين تنهايي.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:38  توسط بهاره | 
به نسيمي همه ي راه به هم ميريزد
                                               كي دل سنگ تو را آه به هم ميريزد؟
سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
                                               كه به اين سنگ زدن ماه به هم ميريزد
عشق سنگي است كه بر سنگ دگر مي چينند
                                                گاه مي ماند و ناگاه به هم ميريزد
آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده
                                                 عشق يك لحظه ي كوتاه به هم ميريزد
آه،يك روز همين آه،تو را ميگيرد
                                                گاه يك كوه به يك كاه به هم ميريزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:11  توسط بهاره | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:39  توسط بهاره | 

تو اگر باز کنی پنجره را ...

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشمان پر مهر توام.
کاش می دانستی که شبانگاهان
پشت تنهایی نمناک چشمانم
پی آوازی دلنواز می گردم
که در آن نوایی را می نوازد
که صدای دلنشین تو را به یادم می آرد
من در این شب تیره
زائر گیسوی مواج توام.
کاش با زورق اندیشه و خیال شبی
از اقیانوس مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج از اقیانوس گذر می کردم .
باز کم پنجره را امشب
تا نسیم بهاری نوازش گر گیسوان پر شکن تو باشد
که نسیم آمیخته شده با نفسهای عشق آلود من
تو اگر باز کنی پنجره را
می شنوی نوای حزن انگیز دلم
تو اگر باز کنی پنجره را
آسمان عشق را نشانت خواهم داد .
تو اگر باز کنی پنجره را
من تو را خواهم برد
به سرچشمه عشق .
تو اگر باز کنی پنجره را
من به تو نشان خواهم داد
کلبه ای در جنگل
که مصالح آن عشق است و صفا
تو اگر باز کنی پنجره را
من تو را با خود خواهم برد
به سرزمین عشق و رویاها
که در آن نیست غمی و دوری عشق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط بهاره | 

دوستی زیباست

در این دنیای وارونه هیچ کس نیست که
برسد به فریاد دل یک بیچاره
در این دنیا که عشق از یاد رفته
من می جویم آن را
اما نمی یابم عشق را
من می خواهم بخوانم سرود عشق و دوستی را
که دوستی زیباست
من به دنبال عشق خواهم رفت
تا سرزمینهای دور تا ناکجاها
که عقل نرسد به آن
ای گل یاس پر پر شده
تو هم بیا با من و رویم تا ناکجاها
بیا بخوانیم سرود عشق را در جهان
غم مخور آید آن روزی که
عشق باز گردد به این سرزمین
من آن سرو بلند قامت همیشه عاشقم
که می جویم عشق و دوستی را
بیا دست در دست هم دهیم
رویم به دنبال افق روشن عشق
و برگردانیم آن را و بزداییم غمها را
ما خواهیم یافت عشق را
و آن را خواهیم برگرداند
و خواهیم ساخت دوباره
سرزمینی شاد و بی غم با عشق

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:28  توسط بهاره | 

به نام حق


و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:19  توسط بهاره | 

نیازی نیست وجود نا آرامم راآرامش بخشی

دستت را در دستم بگذاری

نگاهت را درچشمان غمگینم بدوزی

صدای نامنظم تپیدن قلبم رابشنوی

بغض را از صدایم بگیری وعاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری

به هیچ کدام نیازی نیست

فقط به من اطمینان بده که قلبت تا ابد مال من است

همین برایم کافی ایست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:40  توسط بهاره | 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 9:59  توسط بهاره | 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز *****

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 18:23  توسط بهاره | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:43  توسط بهاره | 
 ۱۰ راه برای اینکه بگویی دوستت دارم...

  1. همیشه موافقت خود را باکارهای نیکی که میکند اعلام کنید وهیچ وقت مانع او نشوید.
  2. برای او آواز عاشقانه بخوانید.
  3. در خرید وسایل خانه وحتی لباسهایتان ، سلیقه اورا حتما" درنظر بگیرید.
  4. با هم(( گل یا پوچ )) بازی کنید.
  5. به مسافرتهای یک روزه بروید.
  6. بچه شوید وبا هم به شهربازی بروید.
  7. آوازی را که دوست دارید ، دونفره بخوانید.
  8. به او بگویید چقدر دوستش دارید.
  9. اگر دوستانشان به کمک شما نیاز داشتند دریغ نکنید.
  10. اجازه ندهید برای شما ولخرجی کند.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:48  توسط بهاره | 
  • فقط هنگامی که عشق را تجربه میکنیم ٬ حقیقتا در میابیم که با از دست دادنش چه چیزی را گم کرده ایم .
  • احساسات بیش از اندازه سبب تحریف عشق می شود .
  • اگر هر کس مفهوم عشق را به عمل تبدیل میکرد ٬ دنیا جای بهتری می شد.
  • همانی باشیم که هستیم .
  • عشق احساسی بی نهایت است که صبر و دانش و سرچشمه های درونی ما را به مبارزه می طلبد.
  • راز عشق این است که به یکدیگر سخت نگیریم .
  • آدم های خودخواه توان عشق ورزیدن را ندارند .
  • عشق٬ قلب زندگیست که انسان را از انحراف دور و به کمال نزدیک میسازد .
  • بزرگترین سرمایه ی آدمی توانگری نیست ٬ بلکه خوی خوش است.                                                                                                                                                                                             
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:31  توسط بهاره | 
ای کاش خواننده بودم و از تو می خواندم...

ای کاش نویسنده بودم و از تو می نوشتم...

ای کاش نقاش بودم و تو را نقاشی می کردم...

ای کاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم...

ای کاش ستاره بودم ودر تو جای داشتم...

ای کاش آهنگ بودم و تو شعرم بودی...

ای کاش من ساعت بودم و تو عقربه هایم بودی...

ای کاش درقلبت جای داشتم تا می دانستی که چقدر دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:49  توسط بهاره | 
سکوت و بازهم سکوت.تا کی میخواست به این سکوت ادامه دهد؟سرش را بالا گرفت. همه نگاهها خیره به او بود . بعضی ها فقط نگاهش میکردند و بعضی لبخند میزدند. توی چشمهای پدرو مادرش اشک حلقه زده بود . به بغل دستی اش نگاه کرد. انتظار بیشتر از همه در چشمهای او موج میزد. نمی خواست بیشتر از این منتظرش بگذارد . بالا خره سکوت را شکست و آرام گفت :  بله....

    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:31  توسط بهاره | 
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به روشنایی خویش بگشاید .هر چند جز معنی رنج و پریشانی نباشد، اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.    

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:23  توسط بهاره | 
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی

عشق آن است صددل به یک یار دهی

آمدی و آموختی که چگونه دوستت بدارم.رفتی و نیاموختی که چگونه فراموشت کنم.

              

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:18  توسط بهاره | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:45  توسط بهاره | 
دنیارابدساخته اند؟؟؟...

کسی راکه دوست داری تورادوست نمی دارد.کسی که تو را دوست داردتو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری واوهم تو را دوست داردبه رسموآیین هرگزبه هم نمی رسند و این رنج است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:39  توسط بهاره | 
متین ترین کلمه عشق است.جذاب ترین کلمه آشنایی است.پاک ترین کلمه وجدان است.تلخترین کلمه جدایی است.زشت ترین کلمه خیانت است.سخت ترین کلمه تنهایی و بدترین کلمه بی وفایی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 15:34  توسط بهاره |